کریم خان زند
روزی
مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد كه كریم خان را فورا
ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند.. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد
مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند
دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسد. خان از وی می پرسد
كه چه شده مرد كه چنین ناله و فریاد می كنی؟ مرد با درشتی می گوید همه اموالم را دزد
برده و الان هیچ در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد كه فقط مردی
آزاده عادل و دمكرات چون كریمخان تحمل و توان شنیدنش را دارد. مرد می گوید من خوابیده
بودم چون فكر می كردم تو بیداری!!!
خان بزرگوار زند لحظه ای سكوت می كند و سپس
دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما
باید بیدار باشیم.
انسان مجموعهای از آن چه دارد. نیست بلكه مجموعهای است از آن چه هنوز ندارد، اما میتواند داشته باشد.
"سارتر"
سرخیوستی به تنهایی مشغول گردش در
جنگل بود، تخم عقابی پیدا كرد. او با این تصور كه آن تخم یك مرغ وحشی تعلق دارد آن
را در آشیانه یك مرغ وحشی گذاشت. جوجه پس از چندی به دنیا آمد. در حالی كه اطرافش
تعداد جوجه مرغ دیده میشد. مرغهایی كه جیكجیك میكردند و عین مرغ دانه و ارزن
برمیداشتنند.
روزی در هنگام بهار، پرندهی جوان با
صحنه بسیار زیبایی روبهرو شد .
پرندهای عظیم در آسمان مشغول پرواز
بود و در ارتفاع بسیار بالا با زیبایی و وقار و متانتی فوق العاده، پهنه آسمان را
به خود اختصاص داده بود. جوجه عقاب كه در میان مرغهای وحشی بزرگ میشد، پرسید این
پرنده چه نام دارد؟عقاب كوچك به این فكر كرد كه پرواز با این همه وقار و متانت در
آسمان پهناور به راستی كه چه امتیاز بزرگی محسوب میشود.
اما از آنجا كه میدانست هرگز نمیتواند
به یك «عقاب» مبدل شود، پرندهی جوان رؤیای خود را فراموش كرد. او تمام عمرش را با
این فكر كه فقط یك مرغ وحشی است، سپری كرد و سرانجام با همین فكر نیز از دنیا رفت.
و به راستی كه چه تعداد نسلهای بیشماری
كه به این جوجه عقاب شباهت دارند...؟ آنها دارای قابلیتهای خارق العاده،
استعدادهای ناشناخته و از ذوق و هنر و مهارتهای فراوان برخوردار هستند...! قابلیتهایی
كه جامعهی بشری میتواند از آنها استفاده كند و به آنها اجازه دهد كه آروزهای
قبلی خود را تحقق بخشند!
متأسفانه آنها در «آشیانههایی» به
دنیا آمدهاند كه هیچ شخصیت بزرگی در پیش خود نداشتهاند تا از آنها تقلید كنند.
آنها پیامهایی دریافت كردهاند كه عشق و محبت فطری وجودشان را به عقب رانده است!
عشقی كه باید نسبت به خود داشته باشند
و نیز اعتماد به نفس و احترامی عمیق برای قابلیتها و تواناییهای فطری خود.
منبع: كتاب - شما عظیم تر از آن هستید که می اندیشید -
نویسنده: مسعود لعلی
حاتم را پرسیدند كه :« هرگز از خود كریمتر دیدی؟»
گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده
گوسفند داشت. فی الحال یك گوسفند بكشت و بپخت وپیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش
آمد ، بخوردم .
گفتم : « والله این بسی خوش بود.»
غلام بیرون رفت ویك یك گوسفند را می كشت وآن موضع را (آن
قسمت ) را می پخت وپیش من می آورد. و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.چون بیرون آمدم
كه سوار شوم دیدم كه بیرون خانه خون بسیار ریخته است.
پرسیدم كه این چیست؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سربرید) .
وی را ملامت كردم كه : چرا چنین كردی؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید كه من مالك آن باشم و در
آن بخیلی كنم؟
پس حاتم را پرسیدندكه :« تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت : « سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو كریمتر از او باشی! »
گفت : « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم
و از بسیاری ؛ اندكی بیش ندادم.»
بهارستان جامی