مقالات علمي

خيام دانشمند فيلسوف ...
شادی
مقایسه ی دوربینهای ...
خود را مجبور به پیشرفت ...
داده کاوی یک ابزار ...
سیاره ها
فروش پوستر دانشمندان ...
مهندسی ارزش
دانش triz
خبر برگزاري جشنواره

 زندگي نامه مشاهير

توماس جفرسن
توماس جفرسن
ميكل آنجلو
كارل فون لين نه
ولتر
ژان هانري فابر
لئوناردو داوينچي
آلكساندر فلمينگ
هنري فورد
ارويل رايت و ويلبر رايت

 مطالب علمي

تصویر آلفرد نوبل - ...
جملات شکوهمند (1)
تصویر جان دالتون ...
نمودار واحدهای پایه ...
لیست کلی واحدهای اندازه ...
صداي رياضي دان
مهندس، رياضي دان و ...
فشار سنج و ارتفاع يک ...
چند سخن زیبا
سخنان زیبا

 معرفي كتاب

مشاهیر فیزیک در تمدن ...
ایران آینده از نگاه سه ...
آموزه های دکتر دمینگ
مدارهای توسعه نیافتگی ...
ایران امروز در آینه ...
سرگذشت فرزانگان تاریخ
ایران 1427
ايران را چه كنم؟

 

 سخني با شما

داستان دو بذر
از لاك خود بيرون بياييد
فرصت
براي چيزهاي كوچك مويه ...
پاك كردن ذهن
علت بزرگ زندگي
مسئول زندگي‌ات باش
زندگي هر چه بخواهي همان ...
زندگي يك سلف سرويس است
يك راز

 اخبار و رويدادهاي علمي

 
 
جك پالت ليفتراك بالابر صنعتي
پرديس صنعت عرضه كننده انواع ماشين آلات صنعتي در ايران ديزل ژنراتور كمپرسور هوا پمپ باد جرثقيل و وينچ سقفي
 

براي درج تبليغ خود ايميل بزنيد...

  صفحه اصلي / سخني با شما / داستانها و حکایت های زیبا/جزئيات  
خلاقيت و ابتكار حتي از درون زندان

عنوان : خلاقيت و ابتكار حتي از درون زندان

پيرمردي تنها در مزرعه اي زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود.

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:

«پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

دوستدار تو پدر.»

چند روز بعد، پيرمرد اين نامه را از طرف پسرش دريافت كرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.»

صبح فرداي آن روز، مأموران و افسران پليس محلي وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند. پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده است؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سيب زميني هايت را بكار. اين تنها كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.»

 
بازدید : 2113  
  سخني با شما / داستانها و حکایت های زیبا / موضوعات وابسته  
3/2/1389  -  داستان دو بذر  
3/2/1389  -  از لاك خود بيرون بياييد  
3/2/1389  -  فرصت  
3/2/1389  -  براي چيزهاي كوچك مويه نكن  
3/2/1389  -  پاك كردن ذهن  
3/2/1389  -  علت بزرگ زندگي  
3/2/1389  -  مسئول زندگي‌ات باش  
3/2/1389  -  زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد  
3/2/1389  -  زندگي يك سلف سرويس است  
3/2/1389  -  يك راز  
3/2/1389  -  موضوع سخنراني  
3/2/1389  -  در جستجوي نور  
3/2/1389  -  هنر زندگي كردن  
3/2/1389  -  بودا و مرد جوان  
3/2/1389  -  ماهي تابه  
3/2/1389  -  مصاحبه با خدا در خواب  
3/2/1389  -  يك رؤيا  
3/2/1389  -  اعتماد به خداوند  
3/2/1389  -  اراده‌ي انساني  
3/2/1389  -  دعا درماني  
صفحه1 | 2 | 3